خرید بک لینک

امروز صبح دلم میخواست به جای سرکار رفتن میرفتم پارک.

و اونقدر اونجا می نشستم تا از سرما قندیل ببندم.

از کار خسته شدم اما مجبورم.

برچسب: یکم دی ماه,یکم دی ماه تعطیل است,تعطیلی روز دوشنبه یکم دی ماه, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 9:27

یکی از فالورای اینستام بشدت شبیه حضرت آقاس فقط خیلی جوونتره.

امروز یه دوتا از عکساشو برای حضرت آقا فرستادم. هنوز که دریافت نکرده. منتظرم ببینم عکس العملش چیه.

برچسب: همزاد,همزاد پنداری,همزاد من كيست؟, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 9:27

حضرت آقا اعتراف کرد که خیلی شباهت داره اما نه به جوونی هاش بلکه شبیه الانه.

گفتم منم الان رو دیدم که میگم جوونی هاتون که نبودم.

گفت کاش بودی!


برچسب: و سکوت,و سکوت چه زیباست,و سکوت تو جواب همه, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 9:27

اصولا پنج شنبه ها موسسه تعطیله مگه اینکه جلسه باشه یا کارهای هفته خوب پیش نرفته باشه.فردا هم جلسه فصلی موسسه هس یعنی یه جلسه بزرگ که همه زیر مجموعه ها دور هم جمع میشن. دقیقا هم نمیدونم برای چه هدفی برگزار میشه. انگار که بیشتر جنبه دورهمی داشته باشه! اوائل که حضرت آقا مدیر موسسه بود و همکاری بیشتری با موسسه داشت توی همه جلسات حضور پیدا میکرد.اما بعد از تحویل پستش به قول معروف دورادور فقط نظاره گر بود و هر از گاهی سر و کله ش توی جلسات مهم پیدا میشد.و حالا برای جلسه فردا ازش دعوت کردن که بیاد!یه کم اضطراب گرفتم و دنبال یه بهونه ایی میگردم که فردا نرم جلسه! 

برچسب: باورتون میشه, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 9:27

همین چند دقیقه پیش داشتیم باهم چت میکردیم.پرسید فردا که میای؟ گفتم معلوم نیس.گفت چرا؟ مگه چیکار داری؟ گفتم کار خاصی ندارم اما حال و حوصله اومدن رو هم ندارم.گفت بیخود فردا میام دنبالتگفتم بیخودی زحمت نده به خودت راهت هم الکی دور نکن. من نمیام.گفت خب چرا؟ چیزی شده؟ کسی چیزی گفته؟ بهش نگفتم اینبار چون تو میخوای بیای نمیام. نگفتم میترسم بیام.الکی گفتم نه چیزی نشده. آخه جلسه شون هم مهم نیس. که بخوام بیام.گفت دیوونه من مهمان ویژه م. این یعنی مهمه.گفتم نمیدونم. فعلا که تصمیمی نگرفتم. حالا تا فردا ببینم چی میشه.گفت پس اگه نیومدن دنبالم، میام دنبالت.گفتم یعنی اینقدر ویژه ایی که راننده میفرستن دنبالت؟گفت نه، منظورم خانمم. اگه دقیقه نود هوس نکنه بیاد دنبالم.گفتم تو که تکلیفت باخودت مشخص نیست بیخودی از کسی دعوت نکن.من اگه بخوام بیام خودم راهو بلدم! اگه هم نخوام بیام که نمی تونی به زور ببریم. در ضمن اصلا درست نیست ما رو باهم ببینن.گفت چه خشن! چه بداخلاق! کتک نمیزدی قبلنا؟!و دوباره قضیه رو به شوخی گرفت.گفتم خب دیگه اگه کاری نداری من خوابم میاد. بعدازظهری نخوابیم. شب بخیرگفت شب بخیر گ

برچسب: تا فردا,تا فردا راهی نیست,تا فردا شبکه دو, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 9:27

اذان ظهر به افق شهر من.حضرت آقا تماس نگرفت من هم نرفتم!اصلا هم برام مهم نیست که خانمش همراهش بوده یا نبوده.در حقیقت من از حضرت آقا فرار کردم.با اینکه خیلی دلم میخواست ببینمش. خیلی دلم تنگ شده بود واسه ش و خیلی دوستش دارم.اما نرفتم چون میدونستم رفتنم مساوی ست با شروع دوباره.که احتمالا تا عید نوروز دستم رو بند میکرد! در حقیقت برام بد نبود اما دلم نمیخواست با شروع دوباره رابطه مون کلی غرغر و طلبکاری بیاد سراغم.الان که هیچ نسبتی باهم نداریم ازش هم هیچ انتظاری ندارم اما وقتی بشه همسرم اونوقت یه سری کارا میشه وظیفه من وظیفه اون.و حضرت آقا به خاطر اینکه نمیتونه وظایفش رو در قبال من انجام بده  اذیت میشه و خودش رو سرزنش میکنه. منم درسته به روش نمیارم اما ته دلم انتظار دارم که حواسش بیشتر بهم باشه. این به نفع همه ست.خدا بزرگه خیلی بزرگ فقط بزرگیش رو ......

برچسب: به همین سادگی,به همین سادگی فیلم کامل,به همین سادگیا نیست, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 9:26

حضرت آقا پیام داد که چرا نیومدی؟ جلسه خوبی بود اما جات خالی بود.گفتم بسلامتی. جام که قطعا خالی نبوده.گفت تنها بودم.خانمم نیومد. چشمام به در خشک شد. تا لحظه آخر گفتم میاد.چرا پیامکام رو جواب ندادی؟ خواستم بیام دنبالت اما گفتم حالا که خودت میخوای بیای بزارم راحت باشی.گفتم پیامکی نرسید و واقعا هم نرسیده بود.گفت تو از کی اینقدر سنگدل شدی؟ چطور طاقت آوردی؟ سراغت رو گرفتم گفتن مهمون داشتی نتونستی بیای. آره واقعا؟ خبری بوده؟ بهم نگفتی چیزی؟ گفتم اولا هیچ خبری نبوده و مجبور شدم بگم مهمون داریم و نمیتونم بیام و مامانم دست تنهان. ثانیا اصلا ما چه صنمی باهم داریم که باید جواب بدم؟! گفت گیلاس! گیلاس سرخم! تو حالت خوبه؟! گفتم من گیلاس هیچ کسی نیستم. حالمم خوبه.باهاش دعوا نکردما اما خواستم بدونه دیگه به این راحتیا دستش بهم نمیرسه. بدونه و یادش بمونه که اگه یه روزی دوباره محرم شدیم باید بیشتر حواسش بهم باشه. انگاری زیادی راحت و آسون هروقت خواست کنارش بودم.دوستش دارم کاش میتونستم بهش بگم.آخر سر گفت هرکاری کنی بازم عزیزی. مهرت از دلم نمیره. هرچی دوری کنی دیوونه تر میشم.

برچسب: قربون چشمات,قربون چشمات اشکاتو پاک کن,قربون چشمات عبدالمالکی, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 9:26

صفحه بندی